تبليغاتX
 dj pashmak.madi

پند بگیریم

سلام به همگی

امروز اومدم تا پس از مدتها آپ کنم،اونم چه آپی!

چند وقته که خیلی بی حوصله شدم.امروز اومدم تا به یاد قدیم آپ کنم.بی خیال واسه همتون رنگین ترین  آرزوها رو دارم 

پسرك از پدر بزرگش پرسيد:پدر بزرگ درباره ي چه مينويسي؟

پدر بزرگ پاسخ داد:درباره ي تو پسرم،اما مهمتر از آنچه مينويسم؛مدادي است كه با آن مينويسم.مي خواهم وقتي بزرگ شدي،تو هم مثل اين مداد بشوي!

پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي در آن نديد و پرسيد:اما اين هم مثل بقيه ي مدادهايي است كه ديده ام!

پدر بزرگ گفت؛بستگي داره چطور به آن نگاه كني،در اين مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بياوري،براي تمام عمرت با دنيا به آرامش ميرسي.

صفت اول:

ميتواني كارهاي بزرگ بكني،اما هرگز نبايد فراموش كني كه دستي وجود دارد كه هر حركت تورا هدايت ميكند.اسم اين دست خداست!او هميشه بايد تورادر مسير اراده اش حركت دهد.

صفت دوم:

بايد گاهي از آنچه مينويسي دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني.اين سبب ميشود مداد كمي رنج بكشد اما آخر كار،نوكش تيزتر ميشود(و اثري كه از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريك تر است)پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني،چرا كه اين رنج سبب ميشود انسان بهتري شوي.

صفت سوم:

مداد هميشه اجازه ميدهدبراي پاك كردن يك اشتباه،از پاك كن استفاده كنيم.بدان كه تصحيح يك كار خطا،كار بدي نيست،در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگهداري،مهم است.

صفت چهارم:

چوب يا شكل ظاهري مداد مهم نيست،ذغالي اهميت دارد كه داخل چوب است.پس هميشه مراقب درونت باش.

و سر انجام پنچمين صفت مداد:

مداد هميشه اثري از خود به جا ميگذارد.پس بدان هر كار در زندگي،ردي از تو به جا ميگذارد.پس تلاش كن نسبت به هر كاري كه ميكني،هوشيار باشي و بداني چه ميكني

 امیدوارم از این آیم خوشتون آومده باشه

برام دعاکنید

مرسی

تا آپ بعدی

بای


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت


زندگی رسم گذشت از همه خاطره هاست

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود



چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست


فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تو خود عشقي خود عشق


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت


خون که قرمزه رنگ عشقه.اما اشک که بيرنگه درد عشقه

به ياد آرزوهامون

خوابو از چشام بگیر مثل همیشه
بگو عمر عاشقی تموم نمیشه
منو با خودت ببر هر جا دلت خواست
دیگه چیزی نمی خوام این آخریشه این آخریشه

تو شریک دردمی تو این زمونه
تو زمونه ای که عشق رنگ خزونه
پرم از حس غریبی که می دونم
مثل بغضه شایدم بدتر از اونه

توی خلوتم ، تو بهترین صدایی
برای نفس کشیدنم هوایی
تورو می شناسه دلم، غریبه نیستی
ساده تر بگم یه حس آشنایی
تو یه تعریف زلالی مثل دریا
فرصتی برای کشف یک معما
تورو می خونم و باور می کنم من
صادقانه با منی همیشه هر جا همیشه هر جا
تو همون راز نگفتی تو سینه
منم اون که با تو دیوونه ترینه
همه جا هر جا که هستی هر جا باشی
چشمای منتظرم تورو می بینه تورو می بینه تورو می بینه


با اين كلمه خوب آشنايي عزيزم

تقدیم به تو:

 

در امتداد غروب چشمهايم طلوعي دوباره هستي.


در بستر شكسته ي بازوانم  پر پروازي دوباره هستي.


بر اصوات مرده ي لبانم زيباترين شعر عاشقانه هستی.


بيا و با گامهايت بر سنگفرش سينه ام رقصي پر شكوه را آغاز كن

 

كه اينجا با همه ي دار و ندارش كاشانه ي توست.

 
با همه ی خوبی ها و بدی هایش گرفتار عشق نگاه زیبای توست.

 

و چشمهایت عبادتگاه منند. سالهاست برای بر آورده شدن تنها آرزویم

 

دل عاشقم را با زنجیر محکم عشق به ضریح آسمانی نگاهت دخیل

 

کرده ام.

 

بیا و مرداب دلتنگي ام را پر كن از شكوفه هايي كه عطر حضورت را دارند

 

 

شكوفه هايي كه روزي ميوه ي عشق مي دهند در گلستان زندگيمان...

 

بدون ش...ع...ا...ر با تمام وجود عاشقانه می پرستمت گل من


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


گل رز(سعی کنیم از هر اتفاق تو زندگیمون پندی بگیریم

روزی مردی گل رزی کاشت و آن را با ایمان و وفاداری کامل آب داد،ولی قبل اینکه

شکوفا شود سوالی در ذهنش نقش بست.

او غنچه را می دید که به زودی قرار است شکوفا شود سپس تیغ های ساقه را دید

و با خود فکر کرد«چگونه این گل زیبا می تواند از جایی که تیغ های تیز و فراوانی

است شکوفا شود»

او بسیار غمگین شد و با این فکر نسبت به آب دادن گل سستی ورزید و به آن

بی توجهی کرد، و گل درست در زمانی که میخواست شکوفا شود.....مرد!!!!!

این مسئله در مورد تمام افراد صحت دارد.

درون هر روح یک گل وجود دارد.خصوصیات الهی در هنگام تولد درون ما کاشته

شده اند.این گل رشد میکند و تیغ های آن از خطاها و گناهان ما به وجود می آید.

افراد زیادی به خودشان نگاه می کنند و تنها تیغ ها که همان نقایص و کاستی ها

هستند را می بینند.

ما نا امید میشویم و فکر میکنیم که هیچ چیز خوبی نمی تواند در ما جاری شود

در این زمان است که از آب دادن و پرورش خوبی هایمان فروگذاری میکنیم تا آنکه

در پایان خواهند مرد.

به این ترتیب هیچ گاه متوجه استعدادهای نهانی خود نخواهیم شد.بعضی از افراد

گل وجودشان را نمی بینند و دیگری باید آنرا نشان دهد.

بزرگترین استعدادهایی که یک شخص می تواند داشته باشد این است که قادر

باشد از خارهای درون یک فرد عبور کرده و به گل وجود او برسد.

ما می توانیم اصالت و نجابتمان را پیدا کنیم و به خود و دیگران کمک کنیم و

متوجهء کاستی ها خود شویم،گل وجودمان را بشناسیم و مطمئن باشیم

که می توانیم بر خارها غلبه کرده و بارهاو بارها شکوفا گردیم.

 

 گل بی خار من کجایی؟

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت


داستانی که...

پسرک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.

ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر علیرضا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.

هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن پسر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای دختری به گوش میرسید که میگفت:علیرضا مرا ببخش!

هنگامی که علیرضا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد

در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که علیرضا و اترین با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل اترین تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!

فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای علیرضا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من اترین را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!

دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.

مادر در کنار جسد بی جان علیرضا دست علیرضا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:علیرضا جان.پسر خوشگلم.علیرضای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.

سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف علیرضا را در اغوش کشیدو پسرک را از دید همه پنهان کرد.

پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق علیرضا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب علیرضا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!

بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!

اترین با دیدن پارچه های مشکی که خانه علیرضا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:علیرضا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!

من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.

و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:علیرضا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.

هنگامی که اترین متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر علیرضا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.

پدر علیرضا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق پسرش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.

چاقو از دستش بر روی زمین افتاد

لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد

و پدر دست در جیب خود کرد و یک کاغذ به اترین نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!

من از علیرضا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و اترین کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:

ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.

چون با هم مردنمان برایمان زیباست!

اترین کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر علیرضا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق علیرضا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که اترین به انتضار دیدن علیرضا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و اترین ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر علیرضا را در غم از دست دادن پسر دلبندشان گذاشت و رفت

قلبم محکوم شد به ساده بودن

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


با تو پرم از شعرو ستاره

ناراحت نباش دوست من اینجا به آدما تهمت هایی می زنن که خیلی

سخته و باورش دردناکه و سهم من و تو اینجا فقط سکوته و این

جا به جرم بی ستارگی انسان رو محکوم می کنن و حالا می خوام یه

خاطره بگم از زندگیم فکر کنم حالا می فهمم که دوستم چی کشید

وقتی که چسبیده بود تو بغلم گریه کرد جوری که گریه هاش لباسمو

خیس کرد و فقط یه چیز می گفت رفت . یادمه من تو دلم گفتم اینو

نگاه کن چه دل خوشی داره واسه چی گریه می کنه . حق با اون بود

گریه هم داره . خیلی خسته ام میرم شاید گذر زمان همه چی رو حل

کنه یاده دوستم بخیر هروقت می شنوم که بچه ها میگن خیلی گوشه گیر

شده و با کسی حرف نمی زنه روم نمیشه برم توی چشاش نگاه کنم چون

.......خیلی خیلی دوستت دارم . راست می گفتم که دنیا ما رودوست

نداره یادته گفتم بهت و تو گفتی نه خدا ما رو دوست داره حالا باورت

شد که خدا هم ما رو دوست نداره و ما فقط همو دوست داریم و انگار

فقط شدیم یکی و من فقط تو رو دوست دارم . و من دوست ندارم

نفس قدیمی باشم اینو بهت گفتم . یادته گفتم واسمون اسفند دود

کن و تو یادت رفت ! یادته ؟ حالا دیدی چشم خوریدیم باورت شد

دوستت دارم و دروغ نمی گم خدا نگهدارت

تمام دلتنگی هایم را قاب گرفتم

اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني

ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟

ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟

ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟

ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

گرمی لبانت را ارزو می کنم

سوی تو می آیم

ساده و آرام

چشمه ها آواز دلم می خوانند و

بلبلان نغمه سرایی می کنند

دلهره ی دیدار

گرفتن دستان گرمت

من می آیم تا بیاسایم میان بازوانت

دریا مرا یاد رنگ چشمانت می اندازد

و سکوت صحرا یادآور ترانه لبانت است

تو توی رویایی ، یا درون خوابی ؟؟

تو فرشته ی زیبای منی

خاطراتم با تو معنا دارند

 

من سفر می کنم به سوی تو

چشمانم اضطراب دارند

من اضطراب دیدن چشمانت دارم

من دلهره ی غرق شدن در عمق نگاهت دارم

 

دستانم را بگیر

من آرامش فردا را نیاز دارم

بچه ها میدونم که اپ این سری خیلی طولانی شدش،آخه دلم عجیب گرفته!

شاید دیگه این وبلاگمو تا مدت زیادی نتونم آپ کنم،آخه هم دارم میرم مسافرت

و هم اینکه...

اصلا" بی خیال،چون دوست ندارم به کسی انرژی منفی بدم

پس نمیگم تا کسی ناراحت نشه...

فقط یه خواهش :برای منو عشقم دعا کنید

مرسی.مواظب خودتون باشید

بابای


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


عاشقای بیچاره :(

باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل مريم را به آهستگي تكان داد . مريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزان به گوش بلبل شيدا ، آن عاشق مهجور فرستاد.

پرنده ي زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود ، جسم نحيف و بي رمقش را به مريم رساند و ناله و زاري آغاز كرد:

«اي جفا پيشه ، اين چه وقت دوري كردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل كنم؟ »

بيچاره گل مريم ، شبنم خزان را از ديده فرو باريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت و گفت:

«هنوز چند صباحي از وقت وصال باقيست و تو مي تواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت ببري

دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده و ابروان سپيد پر پشت ، در حالي كه از شدت تأثر ، چين و چروك صورتش دوچندان شده بود، زمزمه كنان پيش آمد و در حالي كه كارد تيز و بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشك آلود عاشق ، بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد:

«عمر تو با سپري شدن بهار پايان پذيرفته و من تاب و توان آن ندارم كه مرگ تدريجي تو را تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان زده دورت مي كنم و از معشوقت جدا مي سازم و به كسي كه مي خواهد تو را به دخترك زيبا رخ شوخ چشمي هديه كند ، تسليم مي كنم...»

باغبان دسته گل مريم را به من داد ... ولي هنوز در فراق بلبل ، شبنم هاي خزان از چهره ي گل بر دست هاي من مي چكيد و مرا به ياد اشك هاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود ، مي افكند. نگاهي به گلستان كردم ، باغبان پير در آن دوردست ها مشغول كندن چاله ي كوچكي بود و با خود مي گفت:

«اي بلبل زيبا ، اي عاشق بيچاره ، تو نيز در دل خاك سرد ، مانند هزاران عاشق ناكام ديگر ، به خواب ابدي فرو رفتي

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


بی تو

برای تو شعری خواهم سرود ، به اندازه بغض چشمهایت که تمام دنیای من در اشک است
برای تو شعری خواهم سرود به رنگ تمام آرزو هایت که در آسمان به پرواز است
برای تو شعری خواهم سرود به اندازه قلب بزرگت که تمام وجودم را معنی کرده است
برای تو شعری خواهم سرود به رنگ تمام دل تنگی هایت که شب را تا صبح همراهی مرا داشته
برای تو شعری خواهم سرود به اندازۀ خنده هایت که تمام شادی هایم را به رنگ صبح در اوره است
برای تو شعری خواهم سرود، برای شانه هایت که تمام زندگی تکیه گاه منه
برای تو شعری خواهم سرود که عمرم رابه امتداد نگاهت به نظاره ایستاده که تورا فریاد بی صدا فریاد می کند
برای تو شعری خواهم سرود به کلماتی که که برایت گم کرده ام و به شعر هایی که مرا یاری نگرده اند که راز دستانت را برای خود بسرایم
برای تو شعری خواهم سرود و برای خود که برای تو خواهم زیست
برای تو شعری خواهم سرود این را به کسی نگویی اما...زندگیم باتوستو با تو می بینم خیلی به تو احتیاج دارم ای چراغ روشنی چشمم
ای که نامت چون فرشته بر ستون دلم نشسته
ای که دیدارت برایم از عسل شیرین تر است در نبودت این دل غوغای دیدارت کند در حضورت آرزوی بوسه بر رویت کند
بی تو غم در دل عجب سنگینی می کن
بی تو چشمانم غم آلود و دلم غمگین شود
نازنین زندگی چو تو آیی در کنارم من همیشه شاد شادم


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


میدونی چقدردوست دارم

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی

برس به دادم

اونی که دلو دینم رو برده

خیلی وقته که نکرده یادم

هم اتاقی ببین چگونه

سیل اشکم شده روونه

درده جانسوزمو به جز تو

به خدا هیچ کی نمیدونه

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی

برو طبیبه دل دیوونمو بیار

بهش بگو عاشقش غریبه

مرده از رنج و انتظار

ای عزیزم ای عزیزم ای عزیزم

برس به دادم

اونیکه دلو دینم رو

برده

خیلی وقته نکرده یادم

نکرده یادم

نکرده یادم

هم اتاقی ببین چگونه

سیل اشکم شده روونه

درده جانسوزمو به جز تو

به خدا هیچ کی نمیدونه

ای عزیزم ای عزیزم ای عزیزم

برو طبیبه دل بیمارمو بیار

بهش بگو عاشقش غریبه

مرده از رنج و انتظار

بهت نگفتم تا حالا

اینکه چقدر دوستت دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

اما حالا بهت میگم

 

فقط به تو فکر میکنم من توی بیداری و خواب

من مثل ماهی میمونم که احتیاج

داره به آب

خودت میدونی که تورو

از دل و از جون میخوامت

لیلی قصه هام شدی

من مثل مجنون میخوامت

بریو هزار سالم بشه

چشم انتظارت میمونم

بازم برای دل تو

ترانه هامو میخونم

بهت نگفتم تا حالا

اینکه چقدر دوستت دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

                                                     

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت


درد دل تنگی(دلم برات تنگ شده جونم)

سلام به همگی چند وقتی میشه که دلم به طرز عجیبی گرفته!!!

خودمم نمیدونم چرا؟

از یه طرف هم،حجم درسام با  کارم زیادترو سنگین تر شده،ولی  این همه فشارو میشه تحمل کرد

اما درد و فشار دوری از عشق رو نمیشه(من که نمیتونم،دیگران رو نمیدونم)

این شعر رو هم از روی دل تنگیم نوشتم امروز دقیقا" یه هفته است که عشقمو ندیدم

آخه خدا چرا اینهمه دوری؟چرا؟

چقدر حرف زدم ببخشید.

راستی از همه ئ کسانیکه میانو لطف میکنن و نظر میدن ممنونم

 

بی خدا حافظی رفتی

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم          سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم

  به همین سادگی کم شد     عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست میدونم        خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون 

 تو عزیزتر از چشامی      هر جا هستی خوبو خوش باش

تا ابد بغض صدامی

                                 تورو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی

                                         که دوستت ندارم  اینو به خدا گفتم به سختی

 من اگه

دوستت نداشتم  پای غمهات نمیموندم    واست اینهمه ترانه از ته دل نمیخوندم

اگه گفتم برو خوبم   واسه این بود که میدیدم

داری آب میشی،میمیری                اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت میمیرم 

 تا کنار من نسوزی      از دلم نمیری عمرم

                                  نفسهامی که هنوزی

تورو محض خیره هامون          که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی          روحم از تنم جدا شد

توکه تنها نمیمونی     من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار           اما دستامو رها کن

دست تو اول عشق                 بسپارش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار          واسه چشمات گریه میکرد

                  گریه میکرد،گریه میکرد،گریه میکرد...

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:21 موضوع | لینک ثابت


تشکر کلمه ناچیزی است برای ادامه دادن

عزیزترینم ، مهربونم ، نازنینم ، یاره خوب و مهربونم به خاطره همه ی

این زحمتات ممنونم و شرمنده که شاید لیاقت این همه دوست داشتن و لطفتو نداشته باشم

امیدوارم که بتونم جبران کنم ، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ..................................دوستت دارم

بابت همه جملات و عکسها و مخصوصا آهنگ خیلی قشنگت ممنون و لبای قشنگتو می بوسم عشقم.

نت سون

من و علیرضای مهربون و باصفام

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


من اومدم

سلام

ببخشید که دیر آپ کردم

خدایی نه حسش بود نه وقتش

الانم دارم از بیت المال میپیچونم و

آپ میکنم(از محل کارم)

 

از او پرسیدم : چه چیز آدمها تو را متعجب می سازد ؟

پاسخ داد: کودکیشان...!؟!

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

الان یاد این حرف مصدق افتادم فکر کردم بد نباشه شما هم بخونیدش

كوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ ... در تو اين قصه ي پرهيز - كه چه ؟ ... در من اين شعله ي عصيان نياز ... در تو د مسردي پاييز - كه چه ؟ ...حرف بايد زد ! ... درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است ... و عبث بودن پندار سرور آ ور مهر .

آشنايي با شور ؟ .... و جدايي با درد ؟ ... ونشستن در بهت فراموشي - يا غرق غرور ؟

سينه ام آيينه اي ست ، با غباري از غم ... تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار .

با تو اكنون چه فراموشيها ... با من اكنون چه نشستنها ... خاموشي هاست .

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من .

 

راستی بچه ها یه لطفی کنید و

به این آقا نیما(http://www.bito-omran-azizam.blogfa.com/) دوست ما کمک کنید

بهش بگید برای دوست دخترش چی بخر!!!

آخه منو کچل کرد ،اینقدر پرسید

آقا نیما منم تولد

عشقی رو تبریک میگم

امیدوارم به هم برسید

مرسی

دم همتون گرم

تا آپ بعدی بابای

 

in manam


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


اگر كسي را دوست داري تلاش كن تا فاصله ها را برداري

 

البته از همه تلاشهات باخبرم و اينو هم مي دونم كه خيلي بدشانسي ولي با همه اين حرفا خيلي دوست دارم و به خاطره خوشبختي هردومونم كه شده منتظر مي مونممممممممممممممممممممممم

 

                                           مسي


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


اگر كسي را دوست داري تلاش كن تا فاصله ها را برداري

 

البته از همه تلاشهات باخبرم و اينو هم مي دونم كه خيلي بدشانسي ولي با همه اين حرفا خيلي دوست دارم و به خاطره خوشبختي هردومونم كه شده منتظر مي مونممممممممممممممممممممممم

 

                                           مسي


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


اگر كسي را دوست داري تلاش كن تا فاصله ها را برداري

 

البته از همه تلاشهات باخبرم و اينو هم مي دونم كه خيلي بدشانسي ولي با همه اين حرفا خيلي دوست دارم و به خاطره خوشبختي هردومونم كه شده منتظر مي مونممممممممممممممممممممممم

 

                                           مسي


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


سلام به همگی

این مطلبو تو وب یکی از دوستام دیدم از دلم نیومد تکی بخونمش(میدونید که تک خوری تو مرام من نیست)،گفتم بذارم تا با هم بخونیمش:

                         پس میخونیم م م م م

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!


مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :


عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


میخوام عاشق بمونم

من که ميدانم شبی عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشی من سهل و آسان ميرسد من که ميدانم تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ويرانگر چه بی رحم وشتابان ميرسد پس چرا عاشق نباشم؟پس چرا عاشق نباشم؟ من که ميدانم به دنيا اعتباری نيست نيست بین مرگ و آدمی قول و قراری نيست نيست من که ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر سرزده می آيدو راه فراری نیست نیست پس چرا عاشق نباشم من ؟پس چرا عاشق نباشم من؟؟؟؟؟چرااا؟


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت


بترکون عاشقانها

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس

 

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است.

                           

 

 

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم

بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم

آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند

من تو را میان گلهای باغچه یافتم

تا انجا که هر روز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند

من تو را میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند

در انتظارت ای ترانه نامفهوم کفشهای غیرتم را در می اورم و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم

تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی            


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت


همه چیزم فدای تو

همه عشق و آرزوم برای تو ، تا قیامت میشینم به پای تو ، واسه عشقت مثل بارون می بارم ، تا یک روز بهم بگی دوستت دارم

تا با غم عشق تو مرا کار فتاد ، بیچاره دلم در غم بسیار فتاد ، بسیار فتاده بود دل در غم عشق ، اما نه چنین زار که این بار فتاد

بگیر این گل از من یادبودی ، که تنها لایق این گل تو بودی ، فراوان آمدند این گل بگیرند ، ندادم چون عزیز  من تو بودی

 


 

نوشته شده توسط علیرضاواترین در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 2:27 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

*
*
*
*
*
*
*