روزی مردی گل رزی کاشت و آن را با ایمان و وفاداری کامل آب داد،ولی قبل اینکه
شکوفا شود سوالی در ذهنش نقش بست.
او غنچه را می دید که به زودی قرار است شکوفا شود سپس تیغ های ساقه را دید
و با خود فکر کرد«چگونه این گل زیبا می تواند از جایی که تیغ های تیز و فراوانی
است شکوفا شود»
او بسیار غمگین شد و با این فکر نسبت به آب دادن گل سستی ورزید و به آن
بی توجهی کرد، و گل درست در زمانی که میخواست شکوفا شود.....مرد!!!!!
این مسئله در مورد تمام افراد صحت دارد.
درون هر روح یک گل وجود دارد.خصوصیات الهی در هنگام تولد درون ما کاشته
شده اند.این گل رشد میکند و تیغ های آن از خطاها و گناهان ما به وجود می آید.
افراد زیادی به خودشان نگاه می کنند و تنها تیغ ها که همان نقایص و کاستی ها
هستند را می بینند.
ما نا امید میشویم و فکر میکنیم که هیچ چیز خوبی نمی تواند در ما جاری شود
در این زمان است که از آب دادن و پرورش خوبی هایمان فروگذاری میکنیم تا آنکه
در پایان خواهند مرد.
به این ترتیب هیچ گاه متوجه استعدادهای نهانی خود نخواهیم شد.بعضی از افراد
گل وجودشان را نمی بینند و دیگری باید آنرا نشان دهد.
بزرگترین استعدادهایی که یک شخص می تواند داشته باشد این است که قادر
باشد از خارهای درون یک فرد عبور کرده و به گل وجود او برسد.
ما می توانیم اصالت و نجابتمان را پیدا کنیم و به خود و دیگران کمک کنیم و
متوجهء کاستی ها خود شویم،گل وجودمان را بشناسیم و مطمئن باشیم
که می توانیم بر خارها غلبه کرده و بارهاو بارها شکوفا گردیم.


نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت
پسرک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.
ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر علیرضا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.
هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن پسر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای دختری به گوش میرسید که میگفت:علیرضا مرا ببخش!
هنگامی که علیرضا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد
در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که علیرضا و اترین با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل اترین تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!
فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای علیرضا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من اترین را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!
دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.
مادر در کنار جسد بی جان علیرضا دست علیرضا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:علیرضا جان.پسر خوشگلم.علیرضای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.
سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف علیرضا را در اغوش کشیدو پسرک را از دید همه پنهان کرد.
پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق علیرضا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب علیرضا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!
بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!
اترین با دیدن پارچه های مشکی که خانه علیرضا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:علیرضا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!
من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.
و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:علیرضا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.
هنگامی که اترین متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر علیرضا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.
پدر علیرضا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق پسرش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.
چاقو از دستش بر روی زمین افتاد
لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد
و پدر دست در جیب خود کرد و یک کاغذ به اترین نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!
من از علیرضا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و اترین کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:
ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.
چون با هم مردنمان برایمان زیباست!
اترین کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر علیرضا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق علیرضا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که اترین به انتضار دیدن علیرضا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و اترین ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر علیرضا را در غم از دست دادن پسر دلبندشان گذاشت و رفت

نوشته شده توسط علیرضاواترین در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت
ناراحت نباش دوست من اینجا به آدما تهمت هایی می زنن که خیلی
سخته و باورش دردناکه و سهم من و تو اینجا فقط سکوته
جا به جرم بی ستارگی انسان رو محکوم می کنن و حالا می خوام یه
خاطره بگم از زندگیم فکر کنم حالا می فهمم که دوستم چی کشید
وقتی که چسبیده بود تو بغلم گریه کرد جوری که گریه هاش لباسمو
خیس کرد و فقط یه چیز می گفت رفت . یادمه من تو دلم گفتم اینو
نگاه کن چه دل خوشی داره واسه چی گریه می کنه . حق با اون بود
گریه هم داره . خیلی خسته ام میرم شاید گذر زمان همه چی رو حل
کنه یاده دوستم بخیر هروقت می شنوم که بچه ها میگن خیلی گوشه گیر
شده و با کسی حرف نمی زنه روم نمیشه برم توی چشاش نگاه کنم چون
.......خیلی خیلی دوستت دارم . راست می گفتم که دنیا ما رودوست
نداره یادته گفتم بهت و تو گفتی نه خدا ما رو دوست داره حالا باورت
شد که خدا هم ما رو دوست نداره و ما فقط همو دوست داریم و انگار
فقط شدیم یکی و من فقط تو رو دوست دارم . و من دوست ندارم
نفس قدیمی باشم اینو بهت گفتم . یادته گفتم واسمون اسفند دود
کن و تو یادت رفت ! یادته ؟ حالا دیدی چشم خوریدیم باورت شد
دوستت دارم و دروغ نمی گم خدا نگهدارت

اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟
ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟
ميشي برام ستاره ي راه سفر؟
ميشي برام ستاره ي راه سفر؟
ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

ساده و آرام
چشمه ها آواز دلم می خوانند و
بلبلان نغمه سرایی می کنند
دلهره ی دیدار
گرفتن دستان گرمت
من می آیم تا بیاسایم میان بازوانت
دریا مرا یاد رنگ چشمانت می اندازد
و سکوت صحرا یادآور ترانه لبانت است
تو توی رویایی ، یا درون خوابی ؟؟
تو فرشته ی زیبای منی
خاطراتم با تو معنا دارند
من سفر می کنم به سوی تو
چشمانم اضطراب دارند
من اضطراب دیدن چشمانت دارم
من دلهره ی غرق شدن در عمق نگاهت دارم
دستانم را بگیر
من آرامش فردا را نیاز دارم
بچه ها میدونم که اپ این سری خیلی طولانی شدش،آخه دلم عجیب گرفته!![]()
![]()
شاید دیگه این وبلاگمو تا مدت زیادی نتونم آپ کنم،آخه هم دارم میرم مسافرت
و هم اینکه...
اصلا" بی خیال،چون دوست ندارم به کسی انرژی منفی بدم
پس نمیگم تا کسی ناراحت نشه...
فقط یه خواهش :برای منو عشقم دعا کنید
مرسی.مواظب خودتون باشید
بابای
نوشته شده توسط علیرضاواترین در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت

باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل مريم را به آهستگي تكان داد . مريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزان به گوش بلبل شيدا ، آن عاشق مهجور فرستاد.
پرنده ي زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود ، جسم نحيف و بي رمقش را به مريم رساند و ناله و زاري آغاز كرد:
«اي جفا پيشه ، اين چه وقت دوري كردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل كنم؟ »
بيچاره گل مريم ، شبنم خزان را از ديده فرو باريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت و گفت:
«هنوز چند صباحي از وقت وصال باقيست و تو مي تواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت ببري.»
دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده و ابروان سپيد پر پشت ، در حالي كه از شدت تأثر ، چين و چروك صورتش دوچندان شده بود، زمزمه كنان پيش آمد و در حالي كه كارد تيز و بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشك آلود عاشق ، بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد:
«عمر تو با سپري شدن بهار پايان پذيرفته و من تاب و توان آن ندارم كه مرگ تدريجي تو را تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان زده دورت مي كنم و از معشوقت جدا مي سازم و به كسي كه مي خواهد تو را به دخترك زيبا رخ شوخ چشمي هديه كند ، تسليم مي كنم...»
باغبان دسته گل مريم را به من داد ... ولي هنوز در فراق بلبل ، شبنم هاي خزان از چهره ي گل بر دست هاي من مي چكيد و مرا به ياد اشك هاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود ، مي افكند. نگاهي به گلستان كردم ، باغبان پير در آن دوردست ها مشغول كندن چاله ي كوچكي بود و با خود مي گفت:
«اي بلبل زيبا ، اي عاشق بيچاره ، تو نيز در دل خاك سرد ، مانند هزاران عاشق ناكام ديگر ، به خواب ابدي فرو رفتي

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت

برای تو شعری خواهم سرود ، به اندازه بغض چشمهایت که تمام دنیای من در اشک است
برای تو شعری خواهم سرود به رنگ تمام آرزو هایت که در آسمان به پرواز است
برای تو شعری خواهم سرود به اندازه قلب بزرگت که تمام وجودم را معنی کرده است
برای تو شعری خواهم سرود به رنگ تمام دل تنگی هایت که شب را تا صبح همراهی مرا داشته
برای تو شعری خواهم سرود به اندازۀ خنده هایت که تمام شادی هایم را به رنگ صبح در اوره است
برای تو شعری خواهم سرود، برای شانه هایت که تمام زندگی تکیه گاه منه
برای تو شعری خواهم سرود که عمرم رابه امتداد نگاهت به نظاره ایستاده که تورا فریاد بی صدا فریاد می کند
برای تو شعری خواهم سرود به کلماتی که که برایت گم کرده ام و به شعر هایی که مرا یاری نگرده اند که راز دستانت را برای خود بسرایم
برای تو شعری خواهم سرود و برای خود که برای تو خواهم زیست
برای تو شعری خواهم سرود این را به کسی نگویی اما...زندگیم باتوستو با تو می بینم خیلی به تو احتیاج دارم ای چراغ روشنی چشمم
ای که نامت چون فرشته بر ستون دلم نشسته
ای که دیدارت برایم از عسل شیرین تر است در نبودت این دل غوغای دیدارت کند در حضورت آرزوی بوسه بر رویت کند
بی تو غم در دل عجب سنگینی می کن
بی تو چشمانم غم آلود و دلم غمگین شود
نازنین زندگی چو تو آیی در کنارم من همیشه شاد شادم

نوشته شده توسط علیرضاواترین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی
برس به دادم
اونی که دلو دینم رو برده
خیلی وقته که نکرده یادم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هم اتاقی ببین چگونه
سیل اشکم شده روونه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خدا هیچ کی نمیدونه
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی
برو طبیبه دل دیوونمو بیار
بهش بگو عاشقش غریبه
مرده از رنج و انتظار
ای عزیزم ای عزیزم ای عزیزم
برس به دادم
اونیکه دلو دینم رو
برده
خیلی وقته نکرده یادم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نکرده یادم
![]()
![]()
![]()
نکرده یادم
![]()
![]()
![]()
هم اتاقی ببین چگونه
سیل اشکم شده روونه
درده جانسوزمو به جز تو
به خدا هیچ کی نمیدونه
ای عزیزم ای عزیزم ای عزیزم
برو طبیبه دل بیمارمو بیار
بهش بگو عاشقش غریبه
مرده از رنج و انتظار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم
اما حالا بهت میگم
فقط به تو فکر میکنم من توی بیداری و خواب
من مثل ماهی میمونم که احتیاج
داره به آب
خودت میدونی که تورو
از دل و از جون میخوامت
لیلی قصه هام شدی
من مثل مجنون میخوامت
بریو هزار سالم بشه
چشم انتظارت میمونم
بازم برای دل تو
ترانه هامو میخونم
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


نوشته شده توسط علیرضاواترین در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
سلام به همگی چند وقتی میشه که دلم به طرز عجیبی گرفته!!!
خودمم نمیدونم چرا؟
از یه طرف هم،حجم درسام با کارم زیادترو سنگین تر شده،ولی این همه فشارو میشه تحمل کرد
اما درد و فشار دوری از عشق رو نمیشه(من که نمیتونم،دیگران رو نمیدونم)
این شعر رو هم از روی دل تنگیم نوشتم امروز دقیقا" یه هفته است که عشقمو ندیدم
آخه خدا چرا اینهمه دوری؟چرا؟
چقدر حرف زدم ببخشید.
راستی از همه ئ کسانیکه میانو لطف میکنن و نظر میدن ممنونم
بی خدا حافظی رفتی
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوبو خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی
که دوستت ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه
دوستت نداشتم پای غمهات نمیموندم واست اینهمه ترانه از ته دل نمیخوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی،میمیری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم
تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمرم
نفسهامی که هنوزی
تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
توکه تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشق بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد
گریه میکرد،گریه میکرد،گریه میکرد...

نوشته شده توسط علیرضاواترین در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 3:21 موضوع | لینک ثابت
عزیزترینم ، مهربونم ، نازنینم ، یاره خوب و مهربونم به خاطره همه ی
این زحمتات ممنونم و شرمنده که شاید لیاقت این همه دوست داشتن و لطفتو نداشته باشم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم که بتونم جبران کنم
، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ..................................دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابت همه جملات و عکسها و مخصوصا آهنگ خیلی قشنگت ممنون و لبای قشنگتو می بوسم عشقم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نت سون

نوشته شده توسط علیرضاواترین در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
سلام ببخشید که دیر آپ کردم خدایی نه حسش بود نه وقتش الانم دارم از بیت المال میپیچونم و آپ میکنم(از محل کارم) از او پرسیدم : چه چیز آدمها تو را متعجب می سازد ؟ پاسخ داد: کودکیشان...!؟!![]()
![]()
![]()